تبليغاتX
... حرف های ما هنوز ناتمام
 

 

هر چند میدونم جز تعداد معدودی از رفقام کس دیگه ای قرار نیست این متن رو بخونه و اینکه قرار نیست این متن تاثیر خاصی داشته ، ولی مینویسم . مینویسم تا ...

از فیلم اشک سرما شروع شد . نقش یه دختر ۱۶ ، ۱۷ ساله کُرد رو خیلی خوب بازی کرد . مهرش تو دل مردم افتاد و بعدش بود که با فیلمهایی مثل بوتیک و ... حسابی معروف شد . ولی میم مثل مادرش یه چیز دیگه بود .

نمیدونم وقتی فیلم رو دیدین چه حسی بتون دست داد ! من که واقعاْ تحت تاثیر قرار گرفتم و وقتی این تاثیر گذاری بیشتر شد که درست چند هفته بعد از دیدن فیلم عمه جوونم رو تو بستر مرگ عیناْ مثل گلشیفته خانم فراهانی تو آخرای فیلم میم مثل مادر دیدم .

میدیدم که بعد مرگش چه جور بچه های کوچیکش با آهنگ فیلم روزاشون رو شب میکردن .

میدیدم چه جور مادرم هر بار که فیلم رو میدید ، به یاد مادر مرحومش زار زار گریه میکرد .

همه اینا به یه طرف و اینکه یه بار فیلم رو با یه عده از خونواده های  جانبازای شیمیایی و شهدای شیمیایی دیدم به یه طرف . این یکی دیگه گفتنی نیست !

تو این چند روز هممون اون عکسها و مصاحبه های لعنتی رو دیدیم . عکسهاو مصاحبه های خانم گلشیفته فراهانی سابق یا همین گ.ف فعلی .

خانم فراهانی ! به خدا قسم مسئولی . نه به خاطر بی حجاب بودنت ، نه به خاطر نمایوندن بدن

برهنه ات ! نه به خاطر زندگی کردنت تو بغل شیطون بزرگ ، نه به خاطر اینکه لئوناردوی نازنین بوسیدتت ونه به خاطر ....

به خاطر همه اون احساسات پاکی که تو دل این مردم در مورد نقش تو نقش بسته بود و حالا با این جور دیدن تو همش نقش بر آب شد . 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12:44 توسط حسین |

 

یه ضرب المثل ایرانیه که میگه : اول چاه رو بکن بعد منار رو بدزد .

قابل توجه بعضی از رفقا که علاقه مند به تحقیق و تفحص در مورد عمران و معماری مناره ها هستن

و چند وقتیه رفتن تو خط گیر دادن به مناره های مختلف مثل مصلی و ....

آقا اول چاله رو بساز ، پیدا کن یا بالاخره هر جور که میتونی اول چاله رو جور کن بعد برو سراغ منار .

کاش می شد ...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:20 توسط حسین |

خداییش اول مهر عجب نوستالوژیکه ها ...

بدون شک برای ما ایرونیا که حالا هر چی روز بزرگ و باستانی داشتیم ازمون گرفتن ! روز اول مهر بعد از نوروز پر خاطره ترین روز ساله .

وقتی درس میخوندیم یادتونه که همه بهمون میگفتن که آقا قدر این ایام رو بدونین که دیگه گیرتون نمیاد .

وقتی رفتیم دانشگاه همه همون بالایی ها رو با شدت بیشتری میگفتن ولی کو گوش شنوا ...

آخ که من چقدر از این آهنگ باز آمد بوی ماه مدرسه بدم میومد . اه اه اه ...

آخ که من چقدر از شام ۳۱ شهریور میترسیدم .

آخ که من چقدر از  وقتی رفتم دانشگاه از اول مهر و از لحظه ای که سوار قطار میشدم و دوستام دورم حلقه میزدن و تا صبح تو سر و کول هم میزدیم خاطره دارم .

آخ که چقدر مهر ماه به خاطر حجم کم درسها و اردوها و شب بیرون رفتنا و ... برام خاطره انگیزه !

آخ که  چقدر روزای  اول مهر با دیدن چهره های جدید و رفتارهای تازه و آشنایی با دوستای نو قند تو دلمون آب می شد .

آخ که چقدر با یه محبت خواهرانه و برادرانه تو دیار غربت حال میکردیم و چقدر اون روزا ......

آخ که چقدر دلتنگ اون روزا شدم .

باز آمد ..... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 16:28 توسط حسین |

 

 

مولاي من !

                   هرگز  نگويمت  بيا دست ما  بگير

                                                   عمريست گرفته اي مبادا رها كني

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 16:4 توسط حسین |

تقریباْ چند ماهی میشه که به لطف اپراتورهای اول و دوم و چندم و انواع گوشیهای ارزون قیمت موجود در بازار ، حالا همه از نعمت همراه داشتن همراه بهره مند شدن و این وسط فیلم برداری این گوشیها از هر صحنه اخلاقی و غیر اخلاقی که در اطراف میگذره برا خودش جالب شده !

یه مطلب جالب یه جا خوندم که بی ربط با این مسئله نیست ، که دلم نیومد نگم :

نمیدونم چند وقت پیش تو خبرها متوجه شدید یا نه ، اینکه توی خیابون شریعتی تهرون تو مسیر احداث خط جدید مترو ، ییهو زیر خیابون خالی میشه ، زمین دهن باز میکنه و کلی اتومبیل با و بی سرنشین رو قورت میده !

با یکی از این آدمای مفلوک البته خوشبخت که افتاده بود پائین و زنده مونده بود گفتگو می کرد :

 چند ثانیه بیشتر طول نکشید از زمان خالی شدن زمین تا سرنگون شدنمون .

خیلی وحشتناک بود . اصلاْ نفهمیدم چی شد . بد تر از همه آدمای اطرافمون بودن که هر کدومشون بدون اینکه حتی قدمی برا کمک به ما بردارن یه گوشی موبایل دستشون گرفته بودن و داشتن از صحنه حادثه فیلم برداری می کردن .

قیافه هر کدوم یه جور بود : خندون ، وحشتزده ، در حال جیغ و فریاد و...  ولی وجه مشترک همشون یه چیز بود : رضایتمندی از شکار لحظه !

یه آدم روشنفکر معروفی میگه : نمیشه تکنولوژی رو خواست ولی تبعات ناشی از اون رو نخواست .

حالا فکر کنید در آینده این مردم هی نسبت به اتفاقهایی که در اطرافشون میفته بی تفاوت تر میشن .

....جنگ میشه : هم سنگر طرف به جای اینکه به فکر نجاتش باشه موبایلش رو دستش گرفته و از ترکشی که فرقش رو شکافته داره فیلم میگیره !

....حسین پاک نژاد رفته کنسرت شجریان (این یکی گذشته هست نه آینده) ، از ترانه مرغ سحر به جای اینکه لذت ببره و بره تو حس ، رفته داره با موبایلش فیلم میگیره !

....روم نمیشه بگم !

....دست آخر : امام زمان (عج) ظهور میکنه ، مردم رو به جهاد فرا میخونه ، ما داریم فیلم میگیریم !!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:15 توسط حسین |

آدما توی یه سن و سالهایی از زندگیشون یه جورایی هستن ! یعنی یه جورایی که بعداْ شاید دیگه اونجوری نشن .

نمیدونم یادتونه یا نه ؟! ( میدونم که خوننده های وبلاگم فقط تعداد معدودی از رفقای قدیمیمن )

پس یادتونه که همین چند سال پیش ، اون موقعی که تازه اول جوونیمون بود ، خیلی راحت سفره دل رو میشد برا رفقا باز کرد .

خوب یادمه اون روزا ، انگاری اتفاقات تازه رو تجربه میکردیم که بیایم پیش رفقا و براشون بگیم ، از خوبیا و خوشیا ، از دردهای دل ، از دل درد ها و .....

خیلی راحت می شد درد دل کرد و با درد دل کردن راحت  شد ، راحت راحت !

حالا نه اینکه نشه درد دل کرد ، نه !  دیگه راحت شدن مثه اون روزا نیست .

حالا چند وقتی میشه دردا مونده تو دلم ، حال و روز و روزگارم اصلاْ تعریفی نیست و خلاصه دلتنگم .

دلتنگ چی ؟! دلتنگ یه سیر دل خوش .

دلتنگ کی ؟؟ نمیدونم ......

یه جوری شدم به خدا . خودم از خودم واهمه دارم .

دیوونه ؟!

نه انشا الله ! (خدا گفته بگیم انشاالله)

ولی ..........

رفقا ! این روزا برا دلتنگیامون دعا کنیم .

برا عاقبت به خیری خودمون و خانواده هامون .

یا حق .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:1 توسط حسین |

امام صادق (ع) :

به خدایی که جز او الهی نیست قسم که خداوند هیچ بنده ای از بندگان مومنش را بعد از توبه عذاب

نمی کند مگر آنکه به خدا سو ء ظن ورزد .

در روایات واحادیث نومیدی از رحمت خدا بزرگترین مصداق سو ء ظن معرفی شده .

اینم مال ماه رمضونمون و شبای قدر و ....

همین .

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 14:28 توسط حسین |

*

حالا که ماه رمضون اومده و بازار بیان روایت و حدیث و تفسیر قرآن داغه (آقا ما یادمونه که تا همین چند وقت پیش تو وبلاگتون از خاطرات آنتالیا و لاس وگاس و مصر و ... مینوشتید ! ولی عب (به کسر عین)نداره ماه رمضونه دیگه و ....) چی میگفتم ؟ آها داغه ، من هم بیام چار کلوم حرف حسابی بزنم تا خدا نکرده پشت سرم حرف مفت نزنن که تو این سپاه فقط بدو ، بایست و بشین ، پاشو یادشون میدن !!!  :

پیامبرمون (ص) میفرماید دوست دارم بعد از مرگم اُمّتم چند تا از رفتار من رو یاد بگیرن و اجرا کنن (نقل به مضمون) :

۱) رو زمین بشینن

۲) به بچه ها سلام کنن

۳) با دست خودشون شیر بدوشن

۴) با برده ها غذا بخورن

همش تاکید بر تواضع و فروتنی داره ، یاد  بگیریم انشا الله !

 

**

همیشه فکر میکردم یعنی تجسم میکردم در آینده با دوستای قدیمی  ( و نه دوستان قدیم  )  میشینیم دور هم و در حالیکه بچه هامون دارن از سر و کولمون بالا میرن ، درباره آدمایی که تو دوران جوونی و نو جوونیمون ازشون خاطرات مشترک داریم حرف میزنیم : فلان دبیر یادته ؟ دیروز تو خیابون دیدمش یادته که .... ، فلانی رو یادته که با لگد تو زمین چمن امام صادق کوبوندی تو صورتش ؟ سلامِت رو رسوند (خنده دوستان و شرمندگی رفیق ضاربمون! ) ، اون یارو بود که ... عکسش رو سینه دیوار دیدم و.......

نمیدونم ماها داریم زود بزرگ میشیم (و البته هنوز هیچ کسی به بچمون نگفته تو داغ بابات) یا اون تخیلات من داره زود از راه میرسه ؟!

باب جواد که هم زیاد می رفتیم سراغش و هم شاید زیادی می رفتیم ، رفت . انصافاْ خیلی وقتها تو بحبوحه شلوغیا خوب تحویلمون می گرفت . یادش به خیر ! خدایش بیامرزد.....

                     کاش بیایم قدر همو خوب بدونیم  

                                          نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم !

                                                    کاشکی این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره

                                                                         آدمی چه بد باشه ، چه خوب باشه ، مسافره !

 

+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 18:57 توسط حسین |

وقتی آدم قرار داره ، قرار نداره که !

تازه در اوج بی قراریه ....

چرا میگن قرار داره ؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 19:36 توسط حسین |

برای آخرین بار بود که داشتیم با هم حرف میزدیم .

قرارمون این نبود ، واقعاْ دوسش داشتم ، ولی وقتی دیدم داریم بیش از پیش به همدیگه وابسته میشیم و علیرغم این همه دوست داشتن به این نتیجه رسیدم که نمیتونیم آینده خوبی با هم داشته باشیم دلم رو ، نه دلم رو ، دلمون رو زدم به دریا ، نه به دریا ، دلمون رو به آتیش زدم و گفتم : دیگه بسه !

نمیدونستم چطوری باید مکالمه رو تموم کنم .

همش من حرف زده بودم و این کار رو برام سخت تر میکرد .

یه دفعه خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد .

گوشی دستم مونده بود ومن مونده بودم ، من مونده بودم ، من اونور خط مونده بودم ، من درمونده بودم!

باید عقلم رو  بر  احساسم برتری میدادم . سخت بود ، به خدا سخته !

خدا کمکم کن .

اس ام اس زد :

این اس ام اس رو برای یه همچین لحظه ای نگه داشته بودم :

کسانی که کوشیدیم از ما نرنجند ، همیشه عزیزانی هستند که بیش از همه ما را رنجاندند .

خداحافظ .

تمام ................................................................................................................/

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 23:32 توسط حسین |